راستش را بخواهید دانشکده ی ما هیچ چیزی ندارد که اسباب خوشی دل را فراهم کند اما خب، آدم مثبت اندیش همیشه نیمه ی پر لیوان را می بیند. ساختمان دانشکده ی پیر ما هم ، به زور چند ستون که برایش مثل عصا های شکسته است ، هنوز قامت حقوق و سیاست را استوار نگه داشته. در و دیوار آن انگار ، طومار وصیت یک قانونگذار برای نسلهای بعد است. در و دیوارش منضبط است. و جز سه طبقه ی ناقابل و پله های زانو خورد کن ، چیز خاصی برای ارائه به دانشجوها ندارد.
نه چرا. از حق که نگذریم ، یک حیاط خلوت دارد با یک حوض وسطش ، که حس شاعرانه ی خاصی به حیاط می دهد. البته من دعا می کنم هیچ وقت به تور مستخدم پیر دانشکده نیوفتم. آخر تا به حال ۲ بار شلنگش را به روی من گشوده و هرچه من به او می گویم زبانِ مسالمت آمیز و باب گفتگو هنوز بر سر جایش هست و نیازی به خشونت نیست ، توی ذهنش نمی رود که نمی رود.
۲ تا فتوکپی داریم که من با آنکه در طبقه سوم است دوستم. هرچند کارت دیر انجام می شود ولی خوش رویی شان به آدم می چسبد. کپی ِ پاگرد طبقه دوم مشتری را چون عزاییل می بیند!
یک بوفه هم هست. خانم متصدیش، گرچه کند است و بیشتر اوقات در محاسبه ی پولت اشتباه می کند ولی مرا دوست دارد. البته بیشتر مرا شبیه سنگ صبور می بیند تا از کارگرهای بوفه شکایت کند. حس خوبی است اعتمادش به من. هرچند از سر خالی شدن است بیشتر، تا از سر دوستی.
کتابخانه را بگذریم ازش. دوستش ندارم. جای شلوغی است و آدمهای درونش از خود مکان ، سر شلوغتر! سالن مرجع که هوایش همیشه خفه است و سالن مطالعه ، کهنگی و بوی نم می دهد.
سرسرای جنوبی دانشکده ،روبه روی کتابخانه، پاتوق همیشگی من است. جای بدی نیست.یک رخوت خاصی درونش هست. ولی خب از مابقی جاها ، برای ایستادن مناسبتر است.
این بود دانشکده ی ما.هرچه نوشتم از سر سلیقه ی شخصی بود. باب انتقاد در سلیقه همیشه باز است.
.......................................................................
پ.ن: خیابون کارگرو که بیای بالا به سمت میدون انقلاب ، روی پل عابر نوشته :
امام علی(ع): شادي مومن در چهره اش و اندوهش در قلب اوست.
ما که مومن نیستیم ولی سعی می کنیم در این بک مورد شبیه شان شویم.