تبليغاتX
آسمان مال من است

آسمان مال من است

شهر ما شلوغ است.

پر از هیاهوست.

در شهر ما کوهها بیشتر به هم میرسند تا آدمها . دستهای به هم گره خورده ی  البرز آبروی شهر ما را برده است.

شب که می شود مهتاب از این همه نورهای روشن شرمش می گیرد. نورهایی که فقط تاریک خانه خود را روشن می کنند و کاری به دل تنگ خانه های همسایه ندارند .

در شهر ما ماشینها پر حرفتر از آدمهایند. بیشتر کنار هم می ایستند تا آدمها.

من یک تبعیدیم به تهران.

دلم می خواد از اینجا کوچ کنم و بروم.

چمدان نمی خواهم!

همین تن ِ پر فکر ِ پرخاطره را

دور کردن از اینجا

خودش کلی هنر است!!!

...................................................................................................................................

پ.ن: گهگاهی دلم عجیب می گیرد!

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 19:20 توسط نسیم| |

 

انا لله و انا الیه راجعون.

 

ای از معدود آیات خدا که باقی مانده بود بر زمین!!

 منتظری بزرگ

پدر بزرگ روحانی!!

 آزادیت از حصر خانگی و حصر جسم مبارک.
اما ما از قبل هم بی "پناه و یاورتر" شدیم.

.................................................................................

گریستم امروز! غم بزرگی نشست روی دلم.

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 14:25 توسط نسیم|

 راستش را بخواهید دانشکده ی ما هیچ چیزی ندارد که اسباب خوشی دل را فراهم کند اما خب، آدم مثبت اندیش همیشه نیمه ی پر لیوان را می بیند. ساختمان دانشکده ی پیر ما هم ، به زور چند ستون که برایش مثل عصا های شکسته است ، هنوز قامت حقوق و سیاست را استوار نگه داشته. در و دیوار آن انگار ، طومار وصیت یک قانونگذار برای نسلهای بعد است. در و  دیوارش منضبط است. و جز سه طبقه ی ناقابل و پله های زانو خورد کن ، چیز خاصی برای ارائه به دانشجوها ندارد.

نه چرا. از حق که نگذریم ، یک حیاط خلوت دارد با یک حوض وسطش ، که حس شاعرانه ی خاصی به حیاط می دهد. البته من دعا می کنم هیچ وقت به تور مستخدم پیر دانشکده نیوفتم. آخر تا به حال ۲ بار شلنگش را به روی من گشوده و هرچه من به او می گویم زبانِ مسالمت آمیز و باب گفتگو هنوز بر سر جایش هست و نیازی به خشونت نیست ، توی ذهنش نمی رود که نمی رود.

۲ تا فتوکپی داریم که من با آنکه در طبقه سوم است دوستم. هرچند کارت دیر انجام می شود ولی خوش رویی شان به آدم می چسبد. کپی ِ پاگرد طبقه دوم مشتری را چون عزاییل می بیند!

یک بوفه هم هست. خانم متصدیش، گرچه کند است و بیشتر اوقات در محاسبه ی پولت اشتباه می کند ولی مرا دوست دارد. البته بیشتر مرا شبیه سنگ صبور می بیند تا از کارگرهای بوفه شکایت کند. حس خوبی است اعتمادش به من. هرچند از سر خالی شدن است بیشتر، تا از سر دوستی.

کتابخانه را بگذریم ازش. دوستش ندارم. جای شلوغی است و آدمهای درونش از خود مکان ، سر شلوغتر! سالن مرجع که هوایش همیشه خفه است و سالن مطالعه ، کهنگی و بوی نم می دهد. 

سرسرای جنوبی دانشکده ،روبه روی کتابخانه، پاتوق همیشگی من است. جای بدی نیست.یک رخوت خاصی درونش هست. ولی خب از مابقی جاها ، برای ایستادن مناسبتر است.

این بود دانشکده ی ما.هرچه نوشتم از سر سلیقه ی شخصی بود. باب انتقاد در سلیقه همیشه باز است.

.......................................................................
پ.ن: خیابون کارگرو که بیای بالا به سمت میدون انقلاب ، روی پل عابر نوشته :

امام علی(ع): شادي مومن در چهره اش و اندوهش در قلب اوست.
ما که مومن نیستیم ولی سعی می کنیم در این بک مورد شبیه شان شویم.

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 18:13 توسط نسیم| |

نمی دونم کجا بودم که اسمت رو شنیدم. نمی دونم اون موقع که داشتم از په برقی می رفتم بالا و موقع غروب بود ، شنیدم که گفتن: تو بزرگتری ، یا وقتی داشتم مابقی پولم رو از بقالی می گرفتم و صاحب مغازه می گفت: خدا بده برکت!
فکر نکنم فرق ِ زیادی بکنه. اسمت رو این روزا زیاد می شنوم انگار. آنقدر که کم پیش می آید یک جا بایستم و مدتها فکر کنم که این نام مرا یاد چه چیزهایی می اندازد.

وقتی اسمتو شنیدم مکث کردم. انگار اسمت ناقوس کلیسا شده باشد و خورده باشد به ذهنم. دیگر بعدش را به خاطر ندارم که چه شد.

فقط می دانم نزدیکی های غروب بود. .وقتی اسمت را شنیدم شب شده بود.و مردی از دورها انگار ، فریاد می زد و با فریادش ، به دل پر تپش من نهیب می زد که : شب شد.تاریک شد . اما او بزرگ تر است! بعد می گفت که تو تکی. و ایمانش را فریاد می زد. حرفهای دیگری هم زد. اما ناقوس ِ اسمت بدجوری مرا بیخود کرده بود.
....................................................................................................................................
پ.ن: نسیم خوب است! با تمام تلخی ها خوب است! چرا باورم نمی کنید؟!!!! من که تلخ نمی نویسم دیگر! به خدا دیگه نمی دونم چطوری باید بنویسم که به نظرتون تلخ نباشه!

پ.ن: مخاطب این متنم هر روز به هزار ایما و اشاره بهم می گه
"گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی‌کاهم
وای خدا کاش مرا نبخشی که یادت نمی کنم !

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 17:37 توسط نسیم| |

"این روزها نوک مداد نوکی احساسم مدام می شکند و نوشتن نمی دانم!
معافم کنید از نوشتن!

 

آقایون!   

اشک آور نمی خواهد! درد را نمی شود گریست!

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 9:48 توسط نسیم| |

  به "م.ز" که درونگرا تر از من است!

مرا برد بام تهران.
رفتم که بشنومش.

برد مرا که بشنوَدَم!

 سرما بین من و او ساز می زد.

و طعم رفاقت بین نگاههای من و او شیرین بود.

و حرفهایمان در وجود هم ، حل می شد.

....................................................................................................
طرفای شهرک مخابرات  یه پارکیه که وقتی بری توش همه تهران زیر پاته!
کسی اگه کار داره با من ، آرشیو مطالب رو بزنه، توی یکی از پستا که نظراتش بازه برام نظر خصوصی بذاره. من می بینم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 18:18 توسط نسیم|

این روزها چهره ی نجیبت را که می بینم بغضم به شیطنت می افتد. چهره ی خسته ای که هنوز نجابت از آن می بارد. تو دیگر که هستی! گرگ زده به خانه ات به قبیله ات، دریده ، برده ، اما متنانت چهره ات همچنان همان است که بود. چروک خستگی ای که می بینم این روزها به چهره ات،هدیه غصه هایی است که در نهان خورده ای و لام تا کامش را نگفته ای. نشان ِ حرفهایی که باد نکرده اند روی دلت! بلکه تاول شده اند. اگر این حرفها را بزنی مثل تاول می ترکند و درد می گیرند. اگر نزنی هم یکجور!


روزهایی بود که همه ی زندگی من بودی. و بقدر لحظه هایی که ندیدمت اما در کنارت بودم ، ارزشمند شدی. عزیز شدی. در دلم رفتی و برنگشتی. دور از هم چای تلخ ِ حقیقت خوردیم اما... تلخی اش را.... به روی هم نیاوردیم.


چندی دیگر این نوشته هم می رود لای کاغذ پاره های دیگری که سیاه کرده ام.بی آنکه بخوانی اش. بی آنکه یقه ی مخاطبش را بچسبد که" من مال تو ام و مرا بخوان" . من اما عبرت نمی گیرم. قلم از دستم نمی افتد. که اگر همین نوشتن هم نباشد دلم می ترکد .زودتر از تاول حرفهای تو!

این روزها حال مرا می دانی. بی آنکه لازم به گفتنش باشد. می دانی در این خفقان ، من از همه چیز می ترسم. من از آدمهای سنگین دل این دیار می ترسم . من از خودم و این همه احساس پژمرده ام می ترسم. من از امروز می ترسم. از راه رفتن میان این همه صداهای خفه شده می ترسم. آدمهای اینجا مرده را مانند! بی روحند بی روح. می ترسم مبتلایشان شوم. می ترسم. بفهم
...................................................................................................
دل نوشته را می شود بیشتر ادامه داد ولی خواننده هم حوصله ای دارد!

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:21 توسط نسیم| |

ناخدای زندگی من!

به گل نشسته هیبتم.

عرصه ام تهی شده ز لحظه های خوب.

*چون به گل نشسته کشتی مسیحیان
در میان آبی خلیج!

-نیگلگون کیش-*

زها کن دگر مرا!
..............................................................................................................................
ایده ی کلی شعرم رو دوست داشتم. اگر انتقادی بود در پست پایین بنویسید
راستی ایهام ۲گانه خوانی داره! قسمت آخر رو هم می تونید متصل به مصرعهای بالا بخونید هم جدا. ولی منظور من متصل بود! 

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 18:13 توسط نسیم|

کاش فکر زمستانم بود!

کاش به فکرم رسیده بود که گرمی بودنت را ذخیره کنم.
آخر نگفته بودی اینگونه میشود. من ساده هم که گمانم به این روزها نمی رفت.
دارد  دیر میشود برای بازگشتنت ،می دانم. همیشه نگرانم می کنی.
  نگران می شوم که داد از آن روزی که برنگردی و من تنها بمانم.
که خلوت را یادگاری بگذاری پیشم که قابش کنم و هرروز که نیستی، نگاهش کنم.
و تو داری نگرانی همیشگی ام را به وادی تلخ حقیقت وصل می کنی. مرا تحمل ولتاژ این همه تلخی نیست!
گله دارم ازت. البته اگر جایی برای گله گذاری گذاشته باشم.

نگفته بودی اینطور می شود خدا!
اگر گفته بودی شاید فکر زمستانم می بود...

......................................................................................................................
پ.ن: یه روزایی هرچی تلاش می کنم حس نوشتنم نمی آد!

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 18:12 توسط نسیم| |

نه فمنیستم ، نه اصلا افکار فمینیستی افراطی ، را قبول دارم.
اما این روزها فکر می کنم تاریخ بشریت زندان اسارتی ساخته است برای زنها. و زنجیرهای درد آوری به نام  احساسات لطیف دور وجودشان حایل کرده است که زیر کوفتن چکش های آهنگرانِ ظلم و بی عدالتی سفت و سخت می شود و گاهی نابود.
و به اشتباه فکر کرده ایم که که اگر بشویم شبیه مردها  یا اگر مردها را از زندگیمان حذف کنیم ، این بی عدالتی را جبران کرده ایم! فکر کرده ایم که باید انقلاب کنیم. طغیان کنیم . آن هم علیه همه چیز!علیه زندگی سنتی مادران و مادربزرگامان.علیه سنت. و سنت را و زندگی به سبک قدیم را بگیریم مساوی مرد سالاری. و بیزار شویم از آن.

*****************************                                                            
همه این را شنیده ایم که زن و مرد قرار نیست برابر باشند قرار است هم را کامل کنند. و لازمه ی کامل کردن وجود نقص است در هر یک از طرفین. نه نقص به این معنی که بدون هم دیگر نمی توانند زندگی کنند. بلکه آنقدر سخت می شود که به نظرم به زحمتش نمی ارزد.

بحث من اصلا در مورد حقوق کشور ما نیست. در تمام دنیا حتی درون کشورهای خیلی پیشرفته هم حق زن به عنوان یک انسان نادیده گرفته میشود. والبته تلاشهای قابل توجه کشورهای دیگر تحسین می کنم اما هنوز آنقدر کامل نیست که بخواهد الگوی ما باشد. 

علت زدن این پست فقط تاسف این روزهای من بود برای همجنسانم. برای اینکه به زعم من، برای گرفتن حقوقی که سالهاست از ما سلب شده داریم از چاله به چاه می افتیم

کلاه بزرگی به سرمان می رود و نمی فهمیم.
بزرگترین ارزش وجودیمان، احساسات لطیفمان را سنگ می کنیم. و باز هم مورد ظلم واقع می شویم
.........................................................................................................
پ.ن: می خواستم لینک نظرات را ببندم  چون این رشته سر دراز دارد و این فقط یک طرح کلی بود از عقایدم!... جدا از آن ، من این روزها متن های جدی نوشتن برایم سخت شده است! 

به هر حال نظرات  را نبستم که ادامه ی بحث و دعواهایتان با من در نظرات جریان یابد

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 17:37 توسط نسیم| |

Design By : Night Melody