تبليغاتX
آسمان مال من است
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است


تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم
                                                                               "فریدون مشیری"
...................................................................................................

پ.ن: دوستی بود می گفت وبلاگ من غلط انداز است! اونایی که منو میشناسن می دونن که به عقیده ی فعلی من، هیچ بشری لیاقت این همه دوست داشته شدن را ندارد!
پ.ن: به مخاطب همیشگی ام:
حیف که برای تو نمی شود نوشت که نیستی! که نیستی و این نبودنت مرا چنین کرده است!

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 16:45 توسط نسیم| |

الان که اینا رو می نویسم، نزدیکای ظهره. ظهر روز سیزده آبان. همانکه  یوم خداست!
احتمالا تا چند ساعت دیگه بلاگفا هم هم بسته می شه و نمی شه چیزی نوشت.
اخبار را که می خواندم ، نوشته بود کارشان به شلیک کردن کشیده است.
من نمی دانم باید چه بگویم.
من لال شده ام. نمی دانم از وحشت یا غصه.فقط لال شده ام همین.
چند ساعت است که از میدان هفت تیر آمده ام بیرون.
اما
تلخی هایی که دیده ام مدام از جلو ی چشمم می گذرد.

 امروز با تمام وجودم این جمله را حس کردم: که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.
دلم می خواست این را به آن مامور یگان ویژه ای می گفتم که با باتومش حمله کرد به خانم کناری من و با هر چه نیروی بازو در توانش بود، به سر آن خانم زد.
به آن ماموری می گفتم که سر آن جوان را از هم شکافت .و خون را جاری ساخت
به آن ماموری که حمله کرد به من.
به آن ماموری که خواهر مرا با باتوم محکم زد.
به آن نا جوان مردی که چنان با غضب حمله کرد به ما ، که هنوز که هنوز است مرا خبری از دوستان همراهم نیست.
به آن ماموری که حمله کرد به پیر و جوان بی دفاع....
به انکه احتمالا ، نه دین که انسانیت هم در وجودش نبود!
..........................................................
پ.ن: می دونم امشب خوابم نمی بره ولی یه سوال، اون مامورایی که من دیدم، می تونن شب راحت بخوابن؟!
پ.ن: میرحسین در حصر خانگی بود!

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 21:51 توسط نسیم| |
"این متن ادامه ی داستان پایین است"

وایساد کنار برج و اونقدر داد زد که سینه اش از درد به خودش پیچید.سرفه هایش دیگر بند نمی آمد. ول کن نبود ولی.
-می دونی مسخره ترین قسمت ماجرا چیه؟!اینکه آدم کوچولوهایی مثه من ، فکر کردیم اگه سوار تو بشیم و تا آخر ِ تو بیایم بالا،دستمون که بالا کنیم ،می تونیم آسمونو حس کنیم. می تونیم ستاره ها رو بگیریم تو دستمونو و با اونا اوجاق ِ کور ِ امیدمونو روشن کنیم.
نمی خواد اینهمه مغرور بشی به خودت. منو نگاه کن. یه موجود کوچکی که از فرط کوچکی اصلا دیده نمی شه، داره من به این قوی ای رو از درون می خوره و خراب می کنه. من اگه یه روز بخوام ، می تونم از همین پایین تبر یه تیشه ات بزنم و ....
لرز کرد. تبش رفته بود حسابی بالا.دندانهایش به هم می خورد. ولی تمام تلاشش را می کرد که سرپا بایستد.پشتش را کرد به برج.دوباره راه افتاد. زیر لب هذیان می گفت. همان هذیان ِ داغ همیشگی اش.
تکرار نام خ د ا.
حس کرده بود این روزها ، بیش از هر زمان دیگری به او نزدیکه. زمان ناتوانی.زمان درماندگی.تا اینکه بالاخره شکست. تبر دستش گرفت و به جای بد و بیراه گفتن به این و اون،غرور خودشو شکست.اشکهاش سرازیر می شد.پاهاش از زور سرما بی حس بود.باد صورت خیسش را سیلی ِ سرما می زد.کنار بزرگراه ایستاد.نعره زد.
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
زانوهاش سست شد.افتاد زمین. سرفه امانش نداد.سرشو کرد بالا و رو به آسمون.
اشک ریخت. اونقدر اشک ریخت که شال گردنش خیس ِ خیس شد.
خواست نعره شو تکرار کنه، که دید از کنار آن میله ی رو به هوای برج میلاد. اولین صاعقه زده شد.آسمون رعد زد.پلکهایش را گذاشت روی هم.چشمانش از داغی سوخت.
.پلکش را باز کرد و فقط دید که ۲ نفر او را بلند کردند و سوار ماشین کردند. صدایشان را می شنید.
- نزدیکترین بیمارستان ، بیمارستان میلاده. بپیچ به راست.
چشماش را بست. همه ی ذهنش شد آن رعد نوری که دیده بود.
سینه اش هنوز از درد می سوخت...
....................................................................................................................................
پ.ن: چون این پست ادامه ی پست پایینه ، اگه نظری داشتین خوشحال میشم اونجا بنویسین.
پ.ن: در وصف امروز: پاییز و باران و من و چتر وا نشده در کیف!

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 17:37 توسط نسیم |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir